تبیین شناختی رفتاری اعتیاد

پایه برداشت شناختی, رفتاری از پدیده ی وابستگی به مواد و اشتیاق به مصرف، تاکید روی نارسایی ها و کژ باوری های شناختی فرد از یک سو و کمبود مهارت های رفتاری مناسب برای مقابله با فشارهای درونی و بیرونی و دستیابی به احساس شادکامی یا فرار از احساسات عاطفی منفی می باشد. فرد برای رویارویی با لغزش باید طرح هایی داشته باشد تا چنانچه یک بار وسوسه و یا لغزش رخ دهد، از راهبردهای سازگارانه تری برای خاتمه لغزش و پیشگیری از بعد تمام عیار استفاده کند.

رویدادها به خودی خود احساسات ما را تعیین نمی کنند، بلکه آن چه اهمیت دارد معنایی است که ما به این رویدادها نسبت می دهیم: نقطه ثقل مدل شناخت درمانی این نکته است که ذهن انسان پذیرنده ی منفعل تأثیرات و احساسات بیولوژیکی و محیطی نیست، بلکه افراد فعالانه در شکل دهی به واقعیت مشارکت دارند. برای درک پاسخ هیجانی یک فرد به یک رویداد خاص، باید معنایی را که او به رویدادهای زندگی اش نسبت می دهد را بدانیم، یعنی تصور دهنی فرد از واقعیت. برای مثال، فردی که شریک زندگی اش او را ترک کرده معتقد است که نمی تواند شاد باشد یا به تنهایی از عهده زندگیش برآید در نتیجه افسرده می گردد. فرد دیگری که شریک زندگی اش را از دست داده است احساس آسودگی می کند چرا که رابطه ی قبلی خود را خفقان آور تلقی می کند و فرد سوم احساس گناه می کند چون باور دارد رفتار بد او منجر شده که همسرش او را ترک کند. یک اتفاق مشابه برای همه این افراد رخ داده است اما عکس العمل های هیجانی مشابه نمی بینیم زیرا هر یک از این عکس العمل ها تحت تأثیر دیدگاه فرد درباره ی آن رویداد قرار دارد. پس اگر بخواهیم احساسمان را درباره ی یک رویداد تغییر دهیم باید روش تفکرمان را درباره ی آن عوض کنیم.

پردازش اطلاعات در مواجهه با تجارب هیجانی ناراحت کننده مختل می شود. شناخت درمانی بر مدل پردازش اطلاعات استوار است که می گوید در هنگام ناراحتی های روان شناختی، نحوه ی تفکر فرد انعطاف ناپذیر و تحریک شده تر می شود. قضاوت او بیش از حد تعمیم یافته و مطلق می گردد و باورهای پایه ای فرد در مورد خود و دنیا قطعی و تثبیت شده می شود. فرد در چارچوب یک ذهن آرام و منطقی، ارزیابی و برداشت خود از یک رویداد را بررسی می کند تا به اطلاعات صحیح و روشن برسد. وقتی که فرد از نظر هیجانی آشفته و ناراحت است، به دلیل سوگیری های منفی که به ذهن خود را می دهد، معمولاً اطلاعات ورودی را تحریف می کند و به همین دلیل انعطاف ناپذیر شده و دست به تعمیم بیش از حد می زند. مثلاً، از این که به مهمانی دوستش دعوت نشده است ناراحت می شود زیرا این طور تصور می کند که حتماً فرد دوست داشتنی نیست که به مهمانی دعوت نشده است. در واقع به هنگام ناراحتی های هیجانی در پردازش اطلاعات خطاهای معمولی همچون، تفکر همه یا هیچ، نتیجه گیری سریع، ذهن خوانی، برچسب زدن و استدلال احساسی رخ می دهد.

افکار، احساسات، رفتار، فیزیولوژی و محیط به هم مرتبطند. شناخت درمانی برای تعیین اختلالات هیجانی مدل تک بعدی ارایه نمی دهد که در آن یک فکر یا باور منفی درباره ی یک رویداد منجر به یک احساس یا پاسخ فیزیولوژیک شده و به دنبال آن رفتار ایجاد گردد. هر یک از این عناصر می توانند در یک چرخه ی تعامل، سایر عناصر را تحت تأثیر قرار دهند. گرین برگر و پادسکی معتقدند که درک چگونگی تعامل این پنج جنبه از تجارب زندگی فرد با یکدیگر، به او کمک می کند تا مسئله اش را بهتر درک کند. برای مثال: مراجعی که شغلش را از دست داده است ؛ محیط خود را بی ارزش می پندارد ؛ تفکر ، احساس افسردگی می کند ؛ هیجان ، از فعالیت های اجتماعی فاصله می گیرد ؛ رفتار  و از خستگی مداوم شکایت می کند ؛ فیزیولوژی . تغییر در یکی از این مؤلفه ها مثلاً، بازگشت به فعالیت های اجتماعی در چهار مؤلفه ی دیگر هم تغییراتی ایجاد می کند. مراجع به دنبال کار دیگری می رود ؛ محیط. خود را با ارزش می پندارد ؛ تفکر ، خلق افسرده اش از بین می رود ؛ هیجان و مجدداً احساس نیرو و توان می کند ؛ فیزیولوژی .

واکنش های هیجانی نسبت به رویدادها در طول یک پیوستارقرار می گیرند. شناخت درمانی این طور مطرح می کند که میان واکنش های هیجانی بهنجار نسبت به رویدادهای زندگی و واکنش های هیجانی اغراق آمیز که در آسیب های روانی دیده می شود پیوستگی وجود دارد. برای مثال، ممکن است وقتی فرد تجارب زندگی اش را مرور کند برای فرصت های از دست رفته اش ناراحت باشد، اما می داند که فرصت های جدید در راه هستند، با این حال اگر او آن فرصت ها را به منزله کل داستان زندگی اش در نظر بگیرد ممکن است ناراحتی اش شدیدتر شده و تبدیل به افسردگی گردد.

هر یک از اختلالات هیجانی دارای محتوای شناختی خاصی هستند. این فرضیه که تحت عنوان فرضیه ی محتوای اختصاصی هم نامیده می شود. این طور مطرح می کند که اختلالات هیجانی محتوا یا مضمون شناختی خاصی دارند. برای مثال، محتوای از دست دادن و فقدان در افسردگی، خطر و تهدید در اضطراب، خطر وابسته به یک موقعیت خاص در فوبیا، انتقال خشم در عصبانیت و وجد و شور در شادی، این مضمون ها با یک مفهوم تحت عنوان قلمرو شخصی یعنی هر آنچه شخص در زندگی اش مهم می پندارد، رابطه دارد. ماهیت پاسخ هیجانی یک فرد یا آشفتگی هیجانی به این بستگی دارد که ایا او رویدادهای اطرافش را به قلمرو خود اضافه می کند، از آن کم می کند، آن ها را برای قلمرو خودش مخاطره آمیز یا متجاوزانه می داند.

آسیب پذیری شناختی در برابر اختلالات روانی: این مسئله به آسیب پذیری ها و حساسیت های ویژه ای که فردرامستعد مشکلات روان شناختی می کند، اشاره دارد.آنچه که ممکن است برای یک فردکه مثلاً عملکرد او نامطلوب ارزیابی شده ؛ تسریع کننده اختلال روان شناختی باشد،ممکن است صبروآرامش فرددیگری رابدنبال داشته باشد.تعامل میان عوامل مختلف مثل تجارب دوره ی کودکی،تفاوت های شخصیتی و تاریخچه ی رشدی فرد تعیین می کند که کدام رویداد زندگی در یک فرد خاص منجر به آشفتگی روان شناختی می گردد.

فراگیری آشفتگی هیجانی: شناخت درمانی به هیچ عنوان ادعا نمی کند که تفکر مختل علت آشفتگی هیجانی است، بلکه آن را جزء لازم و ضروری این اشفتگی می داند. عوامل زیادی وجود دارند که فرد را آماده ی ابتلا به آشفتگی های روان شناختی می کنند. عوامل تکوینی، شخصیتی، رشدی، محیطی، خانوادگی، جسمی، فرهنگی و شناختی. تعامل میان این عوامل کمک می کند تا پذیره ها / قواعد و باورهای اصلی نامتعارف فرد درباره ی خودش، دیگران و دنیا شکل گیرد.

تداوم اختلال هیجانی. شناخت درمانی کارکرد شناختی فعلی را برای حفظ و تداوم آشفتگی های روان شناختی ضروری می داند. درمانگر با تاکید بر این جا و اکنون به درمان جو کمک می کند تا افکار خود آیند و ناکارآمد فعلی مثلاً: من نمی توانم بدون او شاد باشم، پذیره ها مثلاً:  اگر او مرا ترک کند، دیگر کسی مرا نمی خواهد  و باورهای اصلی مثلاً : من دوست داشتنی نیستم  را اصلاح نماید تا آشفتگی روان شناختی اش بهبود یابد.

منبع

رمضان زاده رستمی،عاطفه(1393)، گروه درمانی شناختی-رفتاری بر مولفه های شناختی در کاهش نا امیدی و افسردگی و وسوسه افراد وابسته به مواد افیونی،پایان نامه کارشناسی ارشد،روانشناسی بالینی،دانشگاه آزاداسلامی

از فروشگاه بوبوک دیدن نمایید

اگر مطلب را می پسندید لطفا آنرا به اشتراک بگذارید.

دیدگاهی بنویسید

0